X
تبلیغات
خورشید وماه دو عاشق زخمی از تقدیر

خورشید وماه دو عاشق زخمی از تقدیر

این وبلاگ منو مهرانه ودوتایمون برای هم بنویسیم به امید روزی که این وبو نشون بچه هامون بدیم

 

 

 

این بلاگ دیگه آپ نمیشه

 

پوسید رشته های محبت..........از هم گسست بهتر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:9  توسط مهسا  | 

The wonders of love

 

When we walk together


And you smile at passers-by


I feel proud to be with you


As I take your hand in mine...

In your hands


I feel true understanding


In your hands


I feel unconditional respect


In your hands


I feel the wonders of love

...

When you hold me


I count the beatings of your heart


I breathe in your essence


And I look into your eyes

...

 

In your eyes


I see playful rejoicing


In your eyes


I see relaxed contentment


In your eyes


I see the wonders of love

...

When you gaze at me


Drinking in my every feature


I tremble with longing


As you move in for a kiss...

 


In your kiss


I know warm affection

In your kiss

I know magnetic attractions

In your kiss

I know the wonders of love

...

In your hands

In their touch

In your eyes

In their sparkle

In your kiss

In its passion

I feel

I see

I know

The wonders of love

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 23:18  توسط مهران  | 

For Someone Special You Love...

This poem is for the one I love


This poem is only for you


To tell you how much I love you


And cannot think of life without you

 

I want the time to stop


I want the oceans to crawl


To make the moments special


The moments I have with you

 

When we hold hands, when we walk together


When we talk of things that always matter


The peace in your voice, the love in your eyes


Make those moments special, and is my only Treasure

 

You are not my way to happiness


You are happiness for me


And I know you respect my feelings


That makes me want nothing but you

 

Sit beside me and be my life


Help me to sail through this journey of life


Be yourself and be my world


For I want nothing but you the way you are...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 15:29  توسط مهران  | 

چیزی شده؟؟

 

 گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی

که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری

یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!! اونجاست که بغضت رو با لیوان

سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:35  توسط مهسا  | 

 

خدای من است که من را عاشق تو می کند

خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم

و خدای من و تو ست که عشق بین ما را مقدس می کند

خیلی دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:18  توسط مهران  | 

سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها ُ نگاهی تاریک همچون شب های

بدون مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه می گذرند نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:12  توسط مهران  | 

متن ویرایش نشده (الان دیگه شده)

 

من آنقدر از تو لبریزم که به اندازه هزار نامه

می توانم بنویسم دوستت دارم به اندازه هزار نامه دلتنگ و بیقرارم نه دلتنگ ونـــه

بیقرار بلکه از همیشه به تو مشتاق ترم .  عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 23:54  توسط مهران  |